سوار اتوبوس هستم از بوستون به نیویورک. دو سه ساعتی رو دانتون بوستون بودم و چهار پنج روزی رو تو کمبریچ. روی هم چند ساعتی رو بیشتر فرصت نکردم کمبریج رو ببینم. بقیه اش رو عملن یا سر کلاس بودم یا توی هتل مشغول استراحت. هر روز شش ساعت کلاس از 9 صبح تا 4 بعد از ظهر با ناهار و بعد هم یه برنامه خاص مثل سخنرانی یا شام از 6 تا 9 شب. فقط روز اول و آخر فرصت کردم با کامیار یه قدمی تو شهر بزنم.
کمبریج جای قشنگیه. حتی یک دونه مک دونالد و برگر کینگ هم ندیدم. حتی کسی کنار خیابون هات داگ هم نمیفروخت. آب و هوا مثل تورنتو. ساختمون ها همه قدیمی. قشنگ ترین ساختمون ها، ساختمون های هاروارد بود با سقف های بلند و ستون های سفید یک تیکه جلوی درب های چوبی و شیشه ای ورودی. والبته میشد ده دقیقه ای توی شهر پیاده رفت و حتی یک نفر رو هم از آسیای شرقی ندید. بعد سه سال زندگی تو تورنتو برام همچین چیزی تا حدی عجیبه.
الآن هم نشستم توی اتوبوس و دارم میرم به نیویورک. قرار بود بشینم کارهای سارا رو انجام بدم ولی همین دو دقیقه پیش تصمیم گرفتم که کارهاش رو سه روز دیگه هم عقب بندازم و وقتی رسیدم به کالیفرنیا انجامشون بدم. درنتیجه بقیه مسیر رو یا ایمیل میزنم یا کتاب میخونم. بالاخره بعد مدت ها آخرین کتاب فارسی باقی مونده تو کتابخونه رو برداشتم و شروع کردم. هنوز تا آخر داستان زیاد مونده...