جان کریستوفر
ساعت ٢:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٠  کلمات کلیدی: خاطرات کودکی

اواخر دبستان یا راهنمایی بودم که کتاب کوه های سفید رو برای اولین بار خوندم. یک نفس خوندمش. هنوز که هنوزه فکر میکنم بهترین کتابی هست که خوندم. نه اینکه مثلن بهتر از کلیدر نوشته شده باشه. نه، ولی برای سنی که من بودم، عالی بود. تنها مشکل انتهای کتاب بود. نه اونطوری بود که تابلو باشه که ادامه داره و نه اونطوری که با خیال راحت بذاریش کنار. هر بار که میخوندم پیش خودم فکر میکردم کاش کتاب رو طور دیگه ای تموم کرده بود. یعنی حداقل تعریف کرده بود که بالاخره چه بلایی سر ویل، هری، بین پول و همه اونهای دیگه ای که به کوه های سفید پناه آورده بودن میاد. خلاصه چند سالی از اون اولین بار گذشت و هر سال دست کم دوبار خوندمش. خوب یادمه، دفعه آخر، صفحه های آخر کتاب بودم که بابام همین طوری با تعجب ازم پرسید چرا نمیرم جلدهای بعدی رو بخونم. اگر بابام نبود حتمن بهش حمله میکردم. میگم برای چی دو سال پیش بهم نگفتی! میخنده! بابام به خیلی از سوال های واقعی هم جواب خاصی نمیده، چه برسه به سوال های مدل استفهام انکاری. گفتم از کجا گیر بیارم. گفت باید تو کتابخونه عمو پیدا بشه. همون فرداش شال و کلاه کردم رفتم خونه ی عمو. جلد دو و سه رو که پیدا کردم انگار گنج پیدا کرده بودم. دو روزی زندگی تعطیل بود. غیر از کتاب خوندن فقط دو وعده غذا خوردم. لذت خوندن اون دو جلد رو نمی تونم توصیف کنم. دو ماه بعد دوباره هر سه جلد رو پشت سر هم خوندم. همون موقع ها بود که فهمیدم کتاب دیگه ای هم هست به اسم نگهبانان از همون نویسنده. خریدمش و بلافاصله خوندمش. عالی بود. بعدتر ها یک مجموعه دیگه هم خریدم از همون نویسنده که به اندازه کوه های سفید و نگهبانان نچسبید. اینجا که اومدم نسخه انگلیسی سه جلدی کوه های سفید رو خریدم و دوباره خوندمش. حالا البته بیشتر خوندنش محض چشیدن دوباره ی لذت قدیمی بود. همین چند روز پیش بود که جلد اول کتاب رو قرض دادم به یکی از همکلاسی ها که بده به پسر نه ساله اش. گفتم اگر خوشش نیومد بگو یه مدت با من حرف نزنه دیگه.

حالا امروز دیدم بی.بی.سی تیتر زده «جان کریستوفر، نویسنده علمی تخیلی درگذشت». نویسنده ی بعضی از بهترین لحظاتم درگذشت. همین...


 
اندر مدح فراخی ماتحت
ساعت ٤:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱۱  کلمات کلیدی: شب مره ، گشادی

گویا بچه که بودم یک چیزی تو مایه های آسم داشتم که خودم طبعن یادم نمیاد. حالا هر از چند گاهی هوا که سرد میشه بعضی روزها یه چند تا سرفه ی خفیف میکنم و اگر بیشتر از چند تا شد یه گزارشی هم به پدر گرام رد میکنم که اوضاع مزاج اینطوری هست. همیشه هم جواب میاد که این از همون عواقب آسم بچگی هست و ژنتیکیه و خلاصه اگه اذیت میکنه باید برم اسپری بگیرم. من هم البته از این گوش میشنوم و از اون گوش در میکنم. کی حال داره بره اسپری بگیره. 

این بار ولی از چهار روز پیش سرفه ها شروع شد و به جایی رسید که پریشب نذاشت عین آدم بخوابم. امروز تا ظهر هم صبر کردم و دیگه تحملم تموم شد. ایمیل زدم به پسرخاله جان که شما که دکتری تو این مملکت غریب، بگو اسپری آسم-کُش چی بخرم. اونم جواب داد که فلان یا فلان رو بگیر، ولی نسخه لازم داری و باید بری دکتر و توضیح بدی که اینطوری و اونطوری تا برات نسخه رو بنویسه. حالا در وصف گشادی اینجانب همین بس که درست از لحظه ای که فهمیدم باید وقت بگیرم و برم دکتر و نسخه بگیرم، اصلن سرفه ام بالکل بند اومده. کی حال داره بره این همه راه رو.

 

خلاصه که گشادیتان روزافزون...


 
یادت هست...
ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٥  کلمات کلیدی: روزنوشت

حالا بیشتر از یک سالی میگذره از داستان ما و برای من هنوز هم باورکردنی نیست که یک سال و اندی مثل برق و باد گذشت. مثل همه این چند سالی که اینجا بودم. عکس ها جلوی چشمم تو فیسبوک رد میشن و دوستان قدیمی خودم رو می بینم که حالا با تو عکس دارن. دوستانی که حالا خودم مدت هاست خیلی هاشون رو ندیدم. یادت هست میگفتی اگر تموم بشه، تو دوستی این آدم ها رو از دست میدی. یادت هستم گفتم اینها حالا دوستهای تو هستن. حالا حداقل باید خوشحال باشم که دوستانت، دوستانم، کنارت هستن. به تقویم اینها سال جدید شروع شده و بازار آرزو داغ. آرزو میکنم خوشحال و خندون باشی، کنار کسانی که دوستت دارن...


 
دلتنگ ثانیه هایی که میگذرند...
ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٤  کلمات کلیدی: شب مره

1- نوشتن توی این وبلاگ برام سخت شده. مدت هاست فکر میکنم تعطیلش کنم. مثلن برم یه وبلاگ انگلیسی راه بندازم که اگر چرت هم مینویسم حداقل تمرینی کرده باشم و به یه دردی خورده باشه. از خیلی از پست های این وبلاگ خوشم نمیاد. شباهتی به من ندارن. از طرف دیگه، مدتهاست اینجا مینویسم! تعطیل کردنش کار آسونی نیست. پیش خودم فکر میکنم بالاخره ماهی یک دفعه چیزی پیدا میشه که هوس کنم بنویسم. خلاصه که موندم چی کارش کنم... 

2- این روزها بیشتر از هرچیزی به گذر زمان فکر میکنم. به این سه سالی که مثل برق و باد گذشت. سریع ترین سال های زندگیم. به دو سال آینده که مطمئنم مثل برق و باد میگذره و بعدش خدا میدونه کجای دنیا هستم. علی القاعده یک سال آینده باید مهمترین سال تمام دوران تحصیلم باشه. بعد از اون دیگه دانشجو نیستم. بعد از اون دیگه قرار نیست با خیال راحت تصمیم بگیرم که برم سر کلاس یا بشینم خونه و وقت تلف کنم. بعد از اون، قراره که مثلن پول دربیارم و زندگی جدید شروع کنم و لابد تشکیل خانواده بدم و مراتب استادی رو طی کنم و مقاله چاپ کنم و درکنارش چپ و راست بیزینس جدید راه بندازم و پولم رو آتیش بزنم و جوون ها رو نصیحت کنم و مویی سفید کنم و ... همه اینها هست فقط مهم نیست.

3- داره پاییز میشه. پاییز اینجا اغلب دو روزی بیشتر نیست. اگر آخر هفته ای باشه و دو روزی رو بشینی خونه کار کنی، دوشنبه که میری بیرون ممکنه پاییز تموم شده باشه. جمعه تابستون بوده و حالا دوشنبه فصل پیش-زمستون. برای من اما پاییز پر از وصل و فصل بوده. همیشه طولانی...


 
از بوستون به نیویورک
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٩  کلمات کلیدی: سفر

سوار اتوبوس هستم از بوستون به نیویورک. دو سه ساعتی رو دانتون بوستون بودم و چهار پنج روزی رو تو کمبریچ. روی هم چند ساعتی رو بیشتر فرصت نکردم کمبریج رو ببینم. بقیه اش رو عملن یا سر کلاس بودم یا توی هتل مشغول استراحت. هر روز شش ساعت کلاس از 9 صبح تا 4 بعد از ظهر با ناهار و بعد هم یه برنامه خاص مثل سخنرانی یا شام از 6 تا 9 شب. فقط روز اول و آخر فرصت کردم با کامیار یه قدمی تو شهر بزنم.

کمبریج جای قشنگیه. حتی یک دونه مک دونالد و برگر کینگ هم ندیدم. حتی کسی کنار خیابون هات داگ هم نمیفروخت. آب و هوا مثل تورنتو. ساختمون ها همه قدیمی. قشنگ ترین ساختمون ها، ساختمون های هاروارد بود با سقف های بلند و ستون های سفید یک تیکه جلوی درب های چوبی و شیشه ای ورودی. والبته میشد ده دقیقه ای توی شهر پیاده رفت و حتی یک نفر رو هم از آسیای شرقی ندید. بعد سه سال زندگی تو تورنتو برام همچین چیزی تا حدی عجیبه.

الآن هم نشستم توی اتوبوس و دارم میرم به نیویورک. قرار بود بشینم کارهای سارا رو انجام بدم ولی همین دو دقیقه پیش تصمیم گرفتم که کارهاش رو سه روز دیگه هم عقب بندازم و وقتی رسیدم به کالیفرنیا انجامشون بدم. درنتیجه بقیه مسیر رو یا ایمیل میزنم یا کتاب میخونم. بالاخره بعد مدت ها آخرین کتاب فارسی باقی مونده تو کتابخونه رو برداشتم و شروع کردم. هنوز تا آخر داستان زیاد مونده...


 
خوش شانس هستید؟
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٦  کلمات کلیدی: اصولاً ، عقده ای ، انتقام ، زرشک

اصولاً آدم های باهوش، بدشانس هستند.

 


 
دریل همسایه
ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٢  کلمات کلیدی: خواب

چند ماهی میشد خوابت رو ندیده بودم. برگشته بودی و میگفتی دوباره همه چی مثل قبلن هست. که ایمیلم رو جواب دادی و لابد اشتباهی فیلتر شده. چند ساعتی با هم بودیم. از اون ساعت هایی که توصیفش در سطح نویسندگی من نیست حداقل. و بعد غیب شدی. همون طوری که اولش ظاهر شده بودی. مطمئن باش اگر به خاطر دریل همسایه نبود اینقدر میخوابیدم که دوباره ظاهر بشی...


 
پس خبر
ساعت ۳:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٠  کلمات کلیدی: خبر

اومدم بگم این وبلاگ یه مدت تعطیل بود.


 
...
ساعت ٦:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٥  کلمات کلیدی:

همین حالا که کنارت نشستم بیشتر از هر موقعی دلتنگتم...


 
خاطرات کودکی 2
ساعت ۳:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢۱  کلمات کلیدی: خاطرات کودکی

روز آخر اول دبستان بود. یادم نمیاد چرا ولی از همه مادر پدرا خواسته بودن بیان دنبال بچه هاشون. از در کلاس زدم بیرون. حیاط مدرسه برای من اول دبستانی خیلی بزرگ بود. ده قدم جلوتر از من اون پسره شاملو داشت میرفت. تمام سال تحصیلی کار من و سه چهار نفر دیگه که نمره هامون خوب بود فرار از دست اون و دار و دسته اش بود. دستشون به من نمی رسید. ولی تا تونسته بودن محمد اصفهانی رو زده بودن. خیلی پسر خوبی بود. همیشه باید حواسمون بهش میبود که تنها گیرش نیارن. بازم تا یکی از ما غافل میشد میدیدیم دارن کتکش میزنن.

از جهتی که داشت میرفت میتونستم باباش رو تشخیص بدم که چند قدمی با فاصله از در حیاط مدرسه وایساده و با خنده منتظر پسر دسته گلشه. مامانم رو دیدم که چند قدم عقب تر پشت سر باباش تکیه داده بود به در حیاط و با نگاهش من رو دنبال میکرد. مامانم رو که دیدم شروع کردم دوییدن. از پشت پریدم روی شاملو. با صورت خورد زمین. همین طوری روی کمرش نشسته بودم و میزدمش. به اندازه یک سال طلبکار بود. بالاخره بابای اون و مامان من همزمان رسیدن. باباش همین طوری که داشت لباسای من رو میکشید که از رو پسرش بلند بشم رو کرد به مامانم و گفت این پسر وحشیتون رو از رو پسرم بردارین. سرم رو بالا آورده بودم و داشتم نگاهشون میکردم. مامانم رو کرد به باباش و گفت مطمئن باشید بچه تون یه غلطی کرده که حالا داره اینطوری کتک میخوره. خندیدم. دستم رو گرفت. بلند شدم. دست مامانم رو گرفتم و رفتیم سمت در حیاط. تا خود خونه از خوشحالی میخندیدم. مامانم هم.


 
← صفحه بعد